![]() |
![]() |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/04/26ساعت 15:4 توسط فرناز |
|
|
زندگی کوتاه است ... قواعد را بشکن ... سریع فراموش کن .... به آرامی ببوس ....
واقعا عاشق باش..... بدون محدودیت بخند... و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگیرد را رد نکن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/10/29ساعت 22:29 توسط فرناز |
|
|
ترجیح میدهم با کفشهایمم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/04ساعت 19:50 توسط فرناز |
|
|
برای خرید عشق هر کس هر چه داشت گذاشت..
دیوانه هیچی نداشت و گریست همه گمان کردند چون هیچی ندارند گریه میکنند اما هیچکس ندانست قیمت عشق اشک است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 1:37 توسط فرناز |
|
|
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست میگردیم .................!!!!!!!!!!!!
وقتی پیدایش کردیم دنبال عیب هایش میگردیم........!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی از دستش دادیم دنبال خاطراتش میگردیم...........!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/22ساعت 13:47 توسط فرناز |
|
|
هیچوقت خودت را برای کسی شرح نده، کسی که تو را دوست داشته باشد نیازی به این کار ندارد و کسی که تو را دوست ندارد، آن را باور نخواهد کرد --------------------------------------------------------------------------------------------------------- آلبرت انیشتین : دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/13ساعت 21:3 توسط فرناز |
|
|
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته ٬ عمیق ترین خواب دنیا را داشتم و صبح ها با خمیازه و عشوه ای کودکانه ٬بعد از همه از خواب بر میخواستم . ای کاش کودک بودم تا هر وقت دلم میگرفت با صدای بلند گریه میکردم و داد میزدم تا همه درد مرا بفهمند ای کاش کودک بودم تا عروسکهایم را در اختیار میگرفتم و هر گونه که دوست داشتم با آنها بازی میکردم و ......
هیچ وقت هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/13ساعت 0:23 توسط فرناز |
|
|
گریه میکنم به وسعت فاصله ها
گریه میکنم واسه مرگ خاطره ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 1:43 توسط فرناز |
|
|
خدا وصیت منو گوش بده
ناممو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون میسپرمش بهت و میرم تموم تار و پودم و یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت نیاد کسی بده بهش قلب سادش و کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایش و بهش بگه دوسش دارم خیلی بده زمو نه مون خدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 16:48 توسط فرناز |
|
|
با غرور بی دلیلت منو آزار نده به منه خسته و بی حوصله هشدار نده بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه به خودت تو بیش از ایتن زحمت قرار نده به خدا من خودم رفتنیم واسه دیگران تو شمعی و من خاموش و غمگین برای خودی تو دردی واسه غریبه تسکین واسه دیگران حقیقتی واسه من عین سرابی برای همه ستار ه ای و واسه من مثل شهابی .
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن بیا این دم آخر صحبت از مرگ نکن به خدا من خودم رفتنیم (( به خدا من خودم رفتنیم)). |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 21:45 توسط فرناز |
|
|
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد. اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/14ساعت 1:58 توسط فرناز |
|
|
شیطان عاشق خدا بود .... میخواست تنها عاشقش باشه.... فریاد زد ... خدا نفهمید .....!
خدا بزرگ بود .... میخواست عاشقی کنه.... آدم را آفرید ...........! سالها پیش آدم خدا را از یاد برد .... آدم عاشق شیطان شد !!!!!!! این وسط خدا تنها ماند . به همین سادگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/21ساعت 18:10 توسط فرناز |
|
|
باله هايت را کجا گذاشتي؟
پرنده بر شانههاي انسان نشست. انسان با تعجب روبه پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم. تو نميتواني روي شانههاي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت: "من فرق درختها و آدمها را خوب ميدانم اما گاهي پرندهها و انسانها را اشتباه ميگيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.
انگار تهته خاطراتش چيزي را به ياد آورد؛ چيزي كه نميدانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند، فراموشش ميشود. "
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشماش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد
روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانههاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:"يادت ميآيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانههايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/26ساعت 12:38 توسط فرناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/25ساعت 22:8 توسط فرناز |
|
|
خیلی وقت بود میون زمین و اسمون معلق بودم
من میخواستم برم اسمون و فرشته بشم.. خدا می گفت نه برو زمین و ادم باش...دلم می گرفت از ادما ........ دوستشون نداشتم....... بینشون غریبه بودم ....زمین تاریک بود.. من عاشق روشنایی اسمون بودم ..من سرزمین فرشته ها رو دوست داشتم....غوغا بود تو اون سر زمین هر روز میدیدم اسم یه نفرو که تو شهرشون اوازه می شد و چه فرشته ها که بارون می شدن تو دل ابرا و می باریدن... دلیلشو نمیدونستم میگفتم شاید اینا فرشته بارونن...معلق بودم مثل همیشه اسمونو دوست داشتم مثل همیشه ...تا فرشته هم صحبتم شد چشماش خیس بود ...گفت تو ادمی گفتم نمیدونم.. میخوام فرشته باشم...عکس تو رو نشونم داد گفت خوش بحالت ادمی اخه اونم ادمه اما من فرشته...بعد بارون شد و بارید...درک نکردم حرفاشو ....عکس تو دوباره اومد تو ذهنم اینکه تو ادمی اون فرشته...دلم لرزید...چشات انگار اومده بود تا اسیر کنه....دیگه دل و دماغ اسمونی شدن نداشتم...حالا میخواستم بیام زمین ادم باشم...خدا گفت بمون فرشته باش این دفعه من گفتم نه می خوام برم زمین ادم باشم...اومدم زمین ادم شدم زمین دیگه سیاه نبود تو دشت نگات گم شدم...خندیدم...حالا خدای من در زمین بود خدای من در اغوشم بود خدای من در قلبم بود...اومدم زمین به فرشته ها فخر فروختم که ادمم و بیشتر فخر فروختم که تو خدای منی....خدا دلگیر شد شاید....شب بود...ادما خواب بودن ....تو خواب بودی...فرشته ها خواب بودن ...من اما بیدار بودم خدا هم همینطور تو خوابو از من گرفته بودی و من خوابو از خدا...خدا گفت هنوزم می خوای ادم باشی !گفتم اره نگاه کن خدای من کنارم اروم خوابیده....گفت اگر خدات دیگه نبود؟گفتم خدا همیشه هست!گفت نه اما خدای تو....و به اندازه چشم بر هم زدنی طول کشید چشمات بسته بود اما پرواز می کردی و من مات و مبهوت فقط نگاه می کردم...من اومدم زمین و زمینی شدم به خاطر تو ....تو اما رفتی اسمون و اسمونی شدی به خاطر خدات.... من عاشق تو بودم به قعر اومدم تو عاشق خدا بودی به اوج رفتی....هنوزم اسیر زمینم....هنوزم مبهوت پرواز عشقم....هنوزم در حسرت فرشته بودنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/08ساعت 12:30 توسط فرناز |
|
|
تاریک...تاریکم انقدر تاریک که حتی برق چشمان هم گم شده...خدا
می بیند...خدا می خواهد اما من...من...لج کرده ام با خودم..با خدا...با زمین و زمان لج کرده ام....چشمهایم را بسته ام تا نبینم ...گوشهایم را گرفته ام تا نشنوم...خسته شدم از باختن...از شنیدن بیهوده...از دیدن بی فایده...هر چه دیدم و شنیدم بی ثمر بود...لج کردم و نمی خوام ببینم...این گونه هم دنیایی دارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 0:30 توسط فرناز |
|
|
- اَه دختر چه مرگته؟ مگه قرار نبود غمگین ننویسی؟ - سکوت - پس چرا الان میخواستی غمگین بنویسی؟ - سکوت - جواب بده حال روزت چرا این طوریه ؟ چرا اینقدر پکری ؟ - سکوت - چرا با همه سر دعوا داری؟ چرا نمازت یه خط در میون شده؟ ؟ - سکوت - د یه چیزی بگو !!!!!! - سکوت - بگو تا خالی بشی دق میکنیا.... . . . . - تو کسی رو دوست داری؟ - سکوت............ایییمممم .... چی بگم ؟ خوب فرض کن آره ....باید مثل تو عزا بگیرم؟ - خیلی دوسش داری؟ - گیریم که آره - اونم دوست داره؟ - ها ها ها - پیشته؟ - آره - هر روز می بینیش؟ - آره - وقتی گریت میاد سرتو رو شونه هاش میذاری هق هق کنی تا خالی شی؟ - چی بگم والا؟ - دستا شو تو دستات میگیری که گُــــــر بگیره تموم بدنت؟ - سکوت - وقتی با همین از ته دل می خندین؟ - سکوت - به کسایی که یاری ندارن قمپز در می کنی؟ - سکوت - به بقیه نمیگی اونا عاشق نیستن فقط ما عاشقیم؟ - سکوت - دلت نمی خواد زمان متوقف شه؟ - سکوت - دوست نداری دستشو بگیری و به همه نشونش بدی تا همه ببیننش؟ - سکوت - دلت نمی خواد سر تا پاشو غرق بوسه کنی؟ - سکوت - دلت نمی خواد به جای اس ام اس بازی های شبونه و یواشکی حرف زدن ها رو در روش بشینی و حرف بزنین؟ - سکوت - دست میکشه تو موهات که دیوونت کنه؟ - سکوت - بهت میگه چقدر امروز خوشگل شدی؟ - سکوت - بهت می گه خیلی ماهی؟ - سکوت - واست گل میاره؟ - سکوت - سوغات شهرشونو چی؟ - سکوت - ازت می پرسه این لباسم خوبه یا نه ؟ - سکوت - ازت می پرسه پیرهن مردونه بهم میاد یا تی شرت؟ - سکوت - ازت می خواد با هم برین خرید چون به نظرش سلیقت خوبه؟ - غلط کردم.... بسه - دم اتاق پروو وای میستی تا لباس بپوشه و تو نظر بدی؟ - سکوت - موقع خداحافظی قول می گیره ازت که گریه نکنی؟ - عزیزم بسه - وای میسته رفتنتو ببینه بعد بره؟ - سکوت - بهت میگه جون من گریه نکن؟ - سکوت - تو جاده هزار بار زنگ می زنی بهش و بگی آروم برو؟ - قربونت برم .......جون خودش بس کن -به خنده هام نیگا نکن همشون الکیه تظاهره که به درونم پی نبرن تو اگه یارتو از اردیبهشت یعنی نه ماه نبینی دست و دلت میره شاد بنویسی؟ - ســـــــــــــکـــــــــــوت .....................داغونم کردی دختر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/20ساعت 0:1 توسط فرناز |
|
|
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/11ساعت 19:28 توسط فرناز |
|
|
مي خواهم عروسک وار زندگي کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگي برخوردم بي پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/09ساعت 0:12 توسط فرناز |
|
|
دستمال کاغذي به اشک گفت: گوشه اي کنار جعبه اش نشست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/03ساعت 1:49 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شب در چشمان من است به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت |
| پیوندها |
|
dorsa dor$a |
|
RSS
|